دختری برای ازدواج
tit for tat
A young man went to his father
one day to tell him that he wanted to get married.
His father was happy for him. He asked his son who the girl was,
and he told him that it was Samantha a girl from the neighborhood.
With a sad face the old man said to his son, ''I am sorry to say this son but I
have to. The girl you want to marry is your sister, but please don't tell your
mother.''
The young man again brought 3 more names to his father but ended up frustrated
cause the response was still the same.
So he decides to go to his mother. ''Mom I want to get married but all
the girls that I love, dad said they are my sisters and I mustn't tell
you.''
His mother smiling said, ''Do not worry my son, you can marry any of
those girls. You are not his son.
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم .
پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟
مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند .
پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو .
مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم .
مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی !
اولین یتیم خلقت ...

آدم
* فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت
* محل تولد؟
بهشت پاک
زمین خاک
امانت است
روزی چنان بلند که همسایه خدا،اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک
روز جمعه، به گمانم روز عشق
اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان
نه آنچنان سبک که پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین که نشینم بر این خاک
نیمی مرا ز خاک ، نیمی دگر خدا
در کار کشت امیدم
خدا
آن هم خدا
یک سیب از درخت وسوسه
همین!!!!
تبعید در زمین
حوای آشنا
کمی
که شوم اسیر خاک
بلی
گاهی فقط خدا
دیگر گلایه نه؟، ولی ...
حکمی چنین آن هم یک گناه!!؟
زیاد
تنها خدا
بلی
دو قطره اشک
بلی
تنها کسم خدا
آموزگار من ....

رفتن سخت بود
ماندن سخت تر
تو آمدی
و گرمای وجودت آموزگارم شد
رفتن سخت تر شد
ماندن ممکن .....
چون یاد تو می آید

همچنان تقدیم به تو
آرام تر از خورشید
پر جوش تر از دریا
خاموش تر از شب ها
شیرین ترم از رویا
چون یاد تو می آید
در روح و روان من
شوریده تر از بیدم
حیران ترم از فردا
کــــــــــــــویر
دلم تنگ است ....

نمی دانم آدم دلتنگی را ساخت و یا دلتنگی آدم را می سازد ..... حتماً غار نشین ها هم دلتنگ می شدند و گر نه این همه نقش از کجا بر دیوار غارشان می نشست ....
شاعران دلتنگی را دوست دارند یا دلتنگی شاعر است به شعر شاعر ..... ؟
آدم دلتنگ بهشت شد یا از سر دلتنگی خریدار میوه ممنوعه گشت ..... ؟
نمی دانم .... اما می دانم دلم تنگ است ....
دلم تنگ آن لبخند است که بهار بود حتی در زمستان دریاچه شور یخ زده .....
دلم تنگ دستان گرم آن فرشته است – نه هر فرشته بل فقط او – که آب کردن یخ غم غربتم را در آن ماتمکده ....
دلم تنگ آن قدمهای مردد است وقتی یکی یکی پله های آن پرنده فلزی را می شمرد تا برود ......
دلم تنگ آن چشمهاست که نمی توانست و شاید نمی خواست از همسایه اش ، آن لب های به لبخند گشوده شده کورکورانه پیروی کند .....
دلم تنگ آن دستهاست که هر چند ظاهراً در اهتزاز بود برای وداع اما دعوت می کرد بیا .....
دلم تنگ توست ..... تولدت مبارک ای زیباترین خاطره ، ای ماندنی ترین رویا ......
کــــــــــــویر
لحظه هاى كاغذى

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانى ، زندگى هاى ادارى
آفتاب زرد و غمگین ، پله هاى رو به پایین
سقف هاى سرد و سنگین ، آسمان هاى اجارى
عصر جدول هاى خالى ، پارك هاى این حوالى
پرسه هاى بى خیالى ، نیمكت هاى خمارى
رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم :
شنبه هاى بى پناهى ، جمعه هاى بى قرارى
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزى ، باد خواهد برد بارى
روى میز خالى من، صفحه بازحوادث
در ستون تسلیت ها ، نامى از ما یادگارى
هدیه به تو ....

امروز را به تو می بخشم .....
و به خودم
و به همه عشاق
تا در عصری نفس كشیده باشیم
كه تو در آن زیسته ای
حتی اگر اخبار شب بگوید
امروز هوای اهواز همچنان آلوده است ...
با برداشتی از یک دوست
کویر
تولد یک پری ....

به تو .... به پری کوچکم
آسمان باز بود آنروز
گل شکر خند زد ، خندید
دریا تمام احساسش را در موج
خلاصه کرد
خورشید – لبخند زنان - آسمان و زمین را
پر از نوید نور
پر از جرقه های طلایی مهر و عشق کرد
و خندید ....
زمین هر چه از گل و سبزه داشت
نثار قدمهای تو کرد .....
تو آمدی
برای فتح عشق
برای من آمدی .....
کویر – 14فروردین
کدام بود ؟ خرس یا گرگ

پرسید : کدام امام بود که در بغداد خرس خوردش ؟
گفتند : اولاً امام نبود و پیغمبر بود . ثانیاً در بغداد نبود . در کنعان بود . ثالثاً خرس نبود گرگ بود . رابعاً اصلاً نه خرس و نه گرگ او را نخوردند بلکه برادرهایش او را به چاه انداختند و ......
این است ادعای مدعی در این خراب آباد ......
کـــــــــــویر
اول از همه برایت آرزومندم كه...
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهاییات کوتاه باشد
و پس از تنهاییات، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدینگونه است
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگه دارد.
همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبرانناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران
نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمایی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیاش را سر میدهد
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم
که دانهای هم بر خاک
بفِشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی
آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...
(ویکتور هوگو)
